#پادشاه_من_پارت_138
مریم نتوانست خودش را کنترل کند و سمت محمدرضا حمله کرد....
در را با پایش بست و محمدرضا را به دیوار چسباند....
با چشم های سرخش به محمدرضای بی قید نگاه کرد و داد زد:"عوضی....آشغال با بچم چیکار
کردی؟؟؟چطور تونستی نامرد؟؟؟نگاه کن دور و برتو کجای زندگیت رو تنگ کرده بود
؟؟؟محمدرضا بچم رو چیکار کردی؟؟؟کجا بردیش عوضی؟؟؟چطور تونستی یه بچه یازده ماهه رو
از مادرش جدا کنی هان؟؟؟؟محمدرضا بچه ی خودتو چیکار کردی؟؟؟؟؟؟به چه قیمتی فروختیش
روانی؟؟؟؟عوضی آشغال....خدا لعنتت کنه ....کثافت...."
قلب محمدرضا برای اولین بار لرزید...
چشم هایش پر از اشک شد...
انگار حرف هاے مریم تازه او را از خواب بیدار کرده بود و عمق فاجعه را فهمید...
دستش هایش لرزید...
تا دیر نشده بود باید میگفت که با پویان چه کرده....
انگار تازه حس پدری اش روشن شد...
لب هایش را تکان داد و خواست چیزی بگوید که مریم دستش را بالا برد و داد زد:"خفه شو
کثافت....خفه شو...بچم رو چیکار کردی روانی؟؟؟خاک بر سر من که بخاطر توئه حیوون صفت
جلوی خانوادم ایستادم...گفتم من زیر قولم نمی زنم و تا آخر کنار محمدرضا میمونم....چون
دوستت داشتم....من احمق دوستت داشتم محمدرضا....بخاطر بچم پات ایستادم گفتم ترک
میکنی....بخاطر خودت و بچم به هیچ کس نگفتم چی شدی....بخاطر تو...اما متاسفم برای خودم
که عاشق آشغالی مثه تو بودم....دیگه نمیتونم تحملت کنم...زندگی کنارت سخت شده....فقط یه
romangram.com | @romangram_com