#پادشاه_من_پارت_137
پا در کوچه گذاشت و جیغ کشید:"پوووووویانم...."
روی زمین افتاد و هق هقش بلند شد...
محمدرضا در چهارچوب در ایستاد:"جمع کن خودتو....زیادی بود...فقط خودمو خودتو
عشقه...بلند شو مینم..."
مریم با این حرف محمدرضا مرد و زنده شد...
جوری گفت زیادی بود انگار تکه ای چوب بوده...
مریم دستش را به دیوار گرفت و بلند شد...
تا سر کوچه دوید....
کوچه و خیابان ها از باران سر شب خیس بودند و لیز...
مریم قدمی دیگر جلو رفت و به زمین خورد...
درد بدی در ناحیه زانو احساس کرد اما مگر مهم بود وقتی پاره تنش را از او جدا کرده بودند...
دوباره از جایش بلند شد....
خیابان های اطرافش را گشت اما نه آدمی میدید و نه چیز دیگری...
کفش پایش نبود...
کف پاهایش زخم شده بودند....
پلک هایش از گریه سنگین شده بودند....
چادرش روی زمین افتاده بود....
کشان کشان خودش را به خانه رساند....
محمدرضا هنوز ایستاده بود....
romangram.com | @romangram_com