#پادشاه_من_پارت_136
خالیه خالی...
قلبش تیر کشید....از جایش بلند شد و چراغ را روشن کرد....
نه...نبود....درون اتاق نبود....
نفسش به سختی بالا می آمد...
یک سره پویان را صدا میزد تا شاید صدای جیغ یا گریه اش را بشنود اما نه...
نبود...
اشک های مریم بی مهابا میریختند...
در حیاط را که باز کرد با محمدرضا رو به رو شد....
مریم جلو رفت و یقه محمدرضا را گرفت و داد کشید:"بچم کوووووووووو؟؟؟؟؟"
محمدرضا با تعجب به مریم نگاه کرد:"چی میگی؟؟؟بچت کجا بود؟؟نکنه فکر کردی
خوردمش؟؟؟"
مریم نفسش را با خشم بیرون داد و محمدرضا را تمام داد و فریاد کشید:"پویانم
کوووووو؟؟؟؟؟محمدرضا بچم کجاست؟؟؟؟"
محمدرضا دست های مریم را گرفت و از خودش جدا کرد و مریم را کناری هل داد:"برو بابا....بچم
بچم میکنه هی..."
مریم مطمئن شد که اتفاقی به پویان افتاده....
چادر را از روی چوب لباسی کشید و به سرش انداخت و با دو از حیاط گذشت...
در را باز کرد و سر و ته کوچه را نگاه کرد....
نبود....آنجا هم نبود....
romangram.com | @romangram_com