#پادشاه_من_پارت_135
چراغ ها را خاموش کرد و کنار پویان دراز کشید....
خوابش نمی آمد....
نگران محمدرضا بود....
میترسید بلایی سرش آمده باشد...
پتو را تا روی گردنش کشید و زل زد به صورت پویان...
تمام دلتنگی اش را با دیدن چهره پسرش رفع میکرد....
شباهت عجیبی بینشان بود...
تنها فرم لب و چانه ی پویان کمی فرق داشت وگرنه تمام خصوصیات محمدرضا را داشت....
تنها خواسته مریم این بود که از نظر اخلاق به او نرود...
نفهمید چطور اما آرام آرام چشم هایش بسته شد...
به خوابی رفت که دلش نمی خواست...
به خوابی بدون دیدن رؤیا...
چند ساعتی گذشت ....وقت شیر خوردن پویان کوچک بود...
همیشه در زمان معینی از شب شیر میخورد و مریم طبق عادتش بیدار شد...
هنوز چشم هایش را باز نکرده بود....دستش را روی رختخواب پویان کشید اما دستش سری لحاف
را حس کرد نه تن نَرم پویان را....
به سرعت سر جایش نشست...
چشم هایش را مالید و به جای پویان نگاه کرد....
خالی بود....
romangram.com | @romangram_com