#پادشاه_من_پارت_132

محمدرضا از حرص و عصبانیت دندان هایش را روی هم می فشرد...
زانویش را بالا برد و محکم به شکم مریم زد...پوزخند زد فشار بیشتری به مریم وارد کرد:"دلت
کتک میخواد زبون نفهم؟؟؟د میگم برو پول و وردار بیار..."
مریم دست هایش را مشت کرد و محمدرضا را هل داد و بلند گفت:"پول تلویزیون رو چیکار
کردی؟؟؟"
محمدرضا با همان حالت عصبی خندید:"چندرغاز بیشتر نشد که اونم خرج شد....الان من پول
میخوام...تو باید به من پول بدی...باید...نه نیار مریم...برو بهم پول بیار..."
از کنترل خارج شد...شروع کرد به فریاد کشیدن:"برووووو پووووول بیاااار...برووو..."
مریم دل رحم بود اما نمیتوانست در امر بدتر شدن حال همسرش دل رحمی کند....
تمام توانش را در دست هایش جمع کرد و محمدرضا را از آشپزخانه بیرون انداخت...
با گریه داد کشید:"خیلی نااااااامردی محمدرضا....بی معرفت....برو بیرون....ناااااااااااامرد....بخاطر
مواد دست روم بلند میکنی؟؟؟"
محمدرضا را کشان کشان از خانه بیرون برد....
در بست و سرش را به در تکیه داد....
اشک هایش مثل باران بهاری می بارید....
دلش گرفت از زمین و زمان....


زمانه چقدر بی رحم شده است....
چقدر تاریکی....
چرا تاریکی زندگی شان تمامی نداشت؟

romangram.com | @romangram_com