#پادشاه_من_پارت_131

مریم هنوز پشت در نشسته بود که صدای خش دار محمدرضا به گوشش خورد:"مریم پاشو بیا
بیرون...کارت دارم.."
مریم نفس عمیقی کشید و پویان را روی زمین گذاشت و بلند شد....
در را باز کرد و با پاهایی سست جلو رفت...به سختی لب گشود:"بله؟؟؟"
محمدرضا عطسه ای کرد چانه اش را خاراند و زیر چشمی مریم را نگاه کرد:"پول
میخوام...میدونی که کار پیدا نکردم و بدجور پول لازمم..."
مریم سرش را پایین انداخت و زمزمه کرد:"ندارم..."
محمدرضا خندید...
خنده از روی اعصاب بود....
نیم خیز شد سمت مریم:"به من دروغ نگو...میدونم پول داری...بلند شو بیار....سریع..."
مریم سفره را جمع کرد و وارد آشپزخانه شد و بلند گفت:"گیرَم پول داشته باشم...به تو نمیدم
که به ثانیه دودش کنی...اونوقت شکم بچم رو چه جور سیر کنم هان؟؟؟توقع نداری پس انداز چند
ماهم و بدم بهت که گوه بزنی توش...من پول ندارم...اینو تو گوشت فرو کن..."
مچ دستش پیچیده شد...
برگشت و رو در رو شد با محمدرضا یی که باز رگ خماری اش باد کرده بود....
مردک معلوم نبود چقدر در روز تزریق میکند که همیشه خمار مواد است....


دست دیگرش را بالا برد و چانه ی مریم را در دست گرفت...
بینی اش را بالا کشید و گفت:"میدی یا با کتک ازت بگیرم؟؟هااااان؟؟؟"
مریم بغض را قورت داد و گفت:"نمیدم..."

romangram.com | @romangram_com