#پادشاه_من_پارت_130
حالا مگر آرام میشد....
انگار او هم دلش گرفته بود ...
انگار او هم دلش به پدری که هیچ وقت طعم بودنش را نچشیده بود تنگ شده بود...
انگار آغوش اورا میخواست....
اما مریم میترسید پویان را دست محمدرضا بسپرد...
دیگر حتی میترسید خودش هم کنارش بنشیند....
میترسید اما دوستش داشت...دوستش داشت....کسی را که از عرش به فرش رسیده بود...
مریم همانجا پشت در نشست...
پویان را روی زانوهایش گذاشت....
دستش را روی چشم های خیس پویان کشید و گفت:"ببخش مامانے...الهی قربون پسر قشنگم
بشم من گریه نکن عزیز جونم...بسه قربون اون چشمای درشت بارونیت بشم من...دیگه گریه
نکنیا....تو گریه کنی من دلم پر غصه میشه...پویانم؟تاج سرم میدونی اگه یه روز ازت جدا بشم
میمیرم؟؟؟گریه هات هم جونمو میگیره...بسه قربون چشمات..."
یک دفعه چشمش به گونه کبود پویان خورد...
از فشار زیادی بود....
خون به آنجا نرسیده بود...
مریم با چشمانی خیس دستش را روی گونه ی پویان کشید:"معذرت میخوام مامانی...یادم رفته
بود که پسرم اینقدر ظریفه که به یه فشار کبود میشه صورتش....ببخش گل بهارم..."
محمدرضا طبق عادت همیشگی اش بعد از خوردن نهار کنار سفره دراز کشید...
romangram.com | @romangram_com