#پادشاه_من_پارت_129
ساله نمی خورد...
شکسته شده بود خیلی زیاد....
دیگر کمتر کسی میتوانست بفهمد او همان محمدرضای چهارشانه ی برومند با غیرت است...
دیگر نبود....آب شده بود....لاغر و نحیف...
مریم دست کوچک پویان را بوسید و زیر لب به محمدرضا سلام کرد....
محمدرضا هم که انگار مواد به دستش رسیده بود شاداب و خُرم جوابش را داد...
مریم خودش را کنار کشید تا محمدرضا داخل شود...
بدون اینکه دست هایش را بشوید سر سفره نشست و بویی کشید:"به به....چه بویی راه
انداختی...بکش بیار که خیلی گشنمه..."
مریم قدمی جلو رفت...زل زد به چشم هایی که فروغ و زیبایی اش را از دست داد بودند و
گفت:"با تلوزیون چیکار کردی؟؟؟"
محمدرضا نیشخندی زد و سرش را تکان داد:"خرج شد عزیزم...برو ناهار رو بیار..."
مریم سرش را پایین انداخت و با پویان وارد آشپزخانه شد و قابلمه را برداشت و بیرون رفت....
کمی براے محمدرضا ریخت و خودش بلند شد....
نمیتوانست با محمدرضا یکجا بنشیند از بس بو میداد....
قبل از اینکه محمدرضا چیزی بگویند مریم لب باز کرد:"ببین محمدرضا بابام افتضاحی که به بار
آوردی رو فهمیده...میخواد کار هاے طلاقمون رو انجام بده....به خودت بیاو ترک کن..."
سریع وارد اتاق شد و در را بست....
پویان را آنقدر به خودش فشرد تا گریه اش انداخت...
romangram.com | @romangram_com