#پادشاه_من_پارت_128

هستم که با چشم های خیست پشت در خونم باشی..."
گفت و رفت...
گفت و مریم را شکست و رفت...
پاهایش سست شد...
به زمین نشست...
سوز هوا به تنش خورد و بدنش را لرزاند...
چادر را محکم به دور خودش پیچید و زمزمه کرد:"خدایا این همه تلخ کامی حقم نیست..."
به زحمت خودش را از روے زمین جدا کرد...
توان بالا رفتن از پله ها را نداشت...
کشان کشان بالا رفت....
محمدرضا چه کرده بود با این دختر...
با قلب و روح این دختر چه کرده بود که حتی از محمدرضای معتاد هم نمیتوانست دل بکند....
نگاهی به ساعت انداخت....نزدیک های ظهر بود و غذایش آماده نبود....
سریع از جای برخاست....آبی به صورتش زد تا چشم هایش تار نباشد...
دست به کار غذا درست کردن شد...
ساعت از دوازده گذشته بود که صدای باز شدن در آمد...


مریم پارچ آب را وسط سفره گذاشت و پویان را بغل کرد و سمت در رفت....
سعی کرد جلوی اشک هایش را بگیرد...
باورش نمی شد ....دیدن محمدرضای جوانی که دیگر به جوان های بیست و شش یا بیست و هفت

romangram.com | @romangram_com