#پادشاه_من_پارت_127

حاج محسن بی معطلی شروع کرد:"ببین دخترم از اول با ازدواج تو و این محمدرضا راضی نبودم
اما بخاطر تو دَم نزدم...دست گذاشت رو قرآن و قسم خورد....پای قسمش موند؟؟؟کجای این
زندگی به زندگی یه آدم خوشبخت شبیهه؟چند وقته که میکشه؟؟؟"
مریم جا خورد....به کسی اعتیاد محمدرضا را نگفته بود...
آب دهانش را پایین فرستاد و سر به زیر انداخت....
حاج محسن پوزخندی زد:"بسه دیگه هرچی پاش وایستادی....باید طلاق بگیری...خودم کارهاشو
انجام میدم..."
این را گفت و از جایش برخاست....
مریم به سختی زمزمه کرد:"من طلاق نمیگیرم..."
حاجی عصبانی شد...
سمت مریم برگشت و فریاد زد:"د آخه الاغ...چرا نمیخوای بفهمی؟؟؟ محمدرضا بخاطر اون
زهرماری دیگه حتی تورو هم یادش رفته....بدبخت زندگی و جوونیتو نده پای این پسره ی
آشغال"
اشک در چشمان مریم حلقه زد...
دل شنیدن بدوبیراه گفتن به محمدرضا را نداشت....
از جایش بلند شد...رو به روی پدرش ایستاد...


همانطور که سرش پایین بود گفت:"منو ببخشید بابا...اما شما حق ندارید به شوهر من توهین
کنید..."
حاج محسن آتش گرفت...غرید:"برو بابا شوهر تو خودش توهین ....احمق نباش بچه...منتظر روزی

romangram.com | @romangram_com