#پادشاه_من_پارت_126
صبحانه را با بازی کردن با پویان گذراند....
پویانی که تازه داشت دندان در می آورد....
مریم بعد از جمع کردن سفره با پویان وارد اتاق شد و باهم کنار اسباب بازی ها نشستند....
اما پویان میل باز نداشت و زود خسته میشد....
کسل کننده بود برایش....
به زور ماشین به دست می گرفت و با مادرش بازی میکرد....
چهار دست و پا سمت مریم رفت و سرش را روی زانو های مریم گذاشت و بیحال خوابید...
مریم که میدانست وقت در آمدن دندان هایش است این بیحالی را به آن دلیل میشمرد...
پویان را که باز به خواب رفته بود را روی رختخوابش گذاشت که صدای در آمد....
سریع از جایش بلند شد و چادر بر سرش انداخت و بیرون رفت و در را گشود...
پدرش پشت در بود....
مریم لبخندی زد و سلام کرد...
پدرش اما جدی و خشک جواب سلامش را داد و وارد خانه شد....
هوا سرد بود، اوایل اسفند بود دیگر...
پدرش بی حرف روی تخت گوشه حیاط نشست...
مریم با تعجب به پدرش نزدیک شد و گفت:"بابا هوا سرد بیایید بریم داخل..."
حاج محسن بدون اینکه حتی سرش را بالا بیاورد گفت:"زود میخوام برم بیشین دو کلوم باهات
حرف دارم..."
مریم سری تکان داد و کنار پدرش نشست...
romangram.com | @romangram_com