#پادشاه_من_پارت_125

نمیخوام زیر قولم بزنم....خودت صبر و تحملم بده...خدایا زیادی،کم آوردم..."
صدای گریه پویان بلند شد...
مریم به سختی از جا برخاست....
تند تند اشک هایش را پاک کرد و وارد اتاق شد....
بینی اش را بالا کشید و لبخندی زد و خم شد و پویان را بغل گرفت....
موهای مشکی رنگش را نوازش کرد....
چقدر در این مدت تغییر کرده بود....
پسری که هیچ شباهتی نه به مادرش و نه به پدرش داشت،اکنون کاملا شبیه پدرش شده بود....
چشم های درشت و مشکی...ابروهای کشیده مشکی و موهایش هم...
زیبا شده بود....خیلی زیبا....
مریم دست های تپلش را بوسید گفت:"ببخش مامانے صدام رفت بالا....بیا بریم صبحانه
بخوریم...الهی قربون پسر قشنگم...."
پویان را برد و دست و رویش را شست و وارد آشپزخانه شدند....
پویان را روی زمین گذاشت تا وسایل را آماده کند...
پویان چهار دست و پا سمت مریم میرفت و پایش را می گرفت و جیغ جیغ میکرد و نامفهوم می
رساند که میخواهم بغل شوم....


مریم هم سعی کرد براے چند لحظه ای فراموش کند اتفاقاتی که بر سرشان آوار شده است....
میخندید و با پویان بازی میکرد...خواست فراموش کند اعتیاد همسرش را....
خدا میدانست در پشت آن همه خنده و خوشحالی چه غم بزرگی در سینه دارد...

romangram.com | @romangram_com