#پادشاه_من_پارت_124
چشم های برزخی اش را باز کرد و به صورت خیس از اشک مریم نگاه کرد و با تمام وجود فریاد
زد:"گمشو کنار...نزار یه کاری دست خودمو خودت بدم...."
مریم بیچاره از گریه نفس کم آورده بود....نفس عمیقی کشید و کنار رفت....
محمدرضا به سمت تلویزیون حمله کرد و اورا از جا کند و به سختی از خانه بیرون برد....
چهار ماه گذشته بود....
محمدرضا دیگر همان صبر کوتاه سابق را هم نداشت....
اول فرش کوچک درون آشپزخانه را فروخت و دود کرد و اینبار تلوزیون سیاه وسفیدی که با
کمک پدرش خریده بود....
خدا میداند شۓ بعدی چیست....
تا محمدرضا در را بهم کوبید مریم را زمین افتاد و زار زد به حال نزار خودش و زندگی اش....
به شوهری که قسم به قرآن خورد تا خوشبختش کند و حالا دارد فرش زیر پایشان را هم می
فروشد و خرج مواد میکند....
بدون توجه به اینکه پویان ده ماهه در اتاق خواب است بلند بلند با خدای خودش شروع به درد و
دل کرد، آن هم با گریه هاے جگر سوزی:"خدایا....این حقم نیست....چه جرمی مرتکب شدم که
دارم اینجوری تاوان میدم....دل شکستم؟؟ چون نمی تونستم غیر از محمدرضا به یکی دیگه دل
ببندم...قیدَش شاهرگم بود...میزدم میمردم...خدایا،خودت کمکش کن....من دیگه نمی
کشم.....سخته تحمل خماری هاش...داد و هوار هاش.....سخته قد علم کنم جلوش تا نزارم چوب
حراج به وسایل زندگیم بزنه...کمکش کن خداااااااا...خدایا میگن ترکش کن...بزار به حال خودش
بمیره....مگه میتونم؟؟؟مگه میتونم از پدر بچم صاحب قلبم بگذرم....درسته معتاده اما من مثه اون
romangram.com | @romangram_com