#پادشاه_من_پارت_123

محمدرضا ناچار لب باز کرد:"میرم پویان رو بگیرم..."
دستش را از دست پدر بیرون کشید و سمت مریم رفت و پویان را از آغوشش گرفت....
پویانی که داشت وارد هفت ماهگی میشد...
ظریف بود و زیبا...
چشم و ابروی مشکی....
کم کم داشت چهره اش را از پدرش به ارث میبرد...چیزی که محمدرضا خدا خدا میکرد اتفاق
نیفتد....
وارد اتاق شد....
آنقدر راه رفت و براے پویان آنقدر قصه بافت و صحبت کرد تا خوابش برد....
اورا سر جایش گذاشت و دوباره شروع کرد به راه رفتن....
مرد کارتون خواب نامردی کرد در حقش و چیزی به محمدرضا نداد....
حال بدی داشت....
سخت بود کنترل اعصابش...
مغزی که تماما مواد را طلب میکرد طاقت صبوری نداشت....


محمدرضا دندان هایش را روی هم سایید و کنار دیوار دو زانو نشست....
سرش را روی زانو هایش گذاشت و عطسه ای کرد و سرش را خاراند....
نه تنها سرش،بلکه تمام جانش به خارش افتاده بود....
آخرین صدایی که شنید صدای بسته شدن در حیاط بود و خداحافظی مریم با مهمان ها....
****

romangram.com | @romangram_com