#پادشاه_من_پارت_122
همه مشغول خوردن بودن که محمدرضا از جایش بلند شد و به دستشویی متوسل شد....
در را قفل کرد و به دیوار تکیه داد....
با چشم های خمار و خونی رنگش به خودش نگاه کرد....
عطسه ای کرد و بینی اش را بالا کشید زمزمه کرد:"طاقت بیار محمدرضا....تا رفتن کارتو انجام
بده....میرن...خیلی زود...."
صدای مریم به گوشش خورد:"محمدرضا بیا غذا سرد شد...."
محمدرضا آبی به دست و رویش زد و بیرون رفت و سر جایش نشست....
تا نشست معذرت خواهی کرد و مشغول خوردن شد....
همه غرق در فکر بودند....هیچ سخنی بینشان رد و بدل نمی شد.....تنها صدای خوردن قاشق ها
به بشقاب ها بود که سکوت را قطع میکرد....
وقتی همه تمام شدند مریم بلند شد و شروع کرد به جمع کردن سفره....محمدرضا برای اینکه
کمتر به فکر مواد باشد بلند شد و کمک مریم رفت....
حتی برای رهایی از فکر و خیال و بیقراری ظرف های شام را هم شست....
اما دردش امانش را بریده بود....
تمام جانش مواد را طلب میکرد....
محمدرضا بین پدر خودش و پدرزنش نشسته بود....
از صحبت هایشان کلافه شد....
سری تکان داد و دستی به ریش هایش کشید و بلند شد....
پدرش دستش را گرفت:"کجا؟؟؟؟"
romangram.com | @romangram_com