#پادشاه_من_پارت_121

با همان صدای گرفته اش گفت:"سرده هوا...چرا اومدی بیرون..."
مریم سرش را پایین گرفت:"میخوام باهات حرف بزنم..."
محمدرضا سری به نشانه می شنوم تکان داد....
مریم آهی کشید و سر به زیر شروع کرد:"از وقتی برگشتی خیلی تغییر کردی....حس میکنم اون
محمدرضا ی عاشق سابق نیستی....حس میکنم دیگه اطرافیان و اطرافت برات مهم نیستن و یه
هدف داری که هیچ کس از اون خبر نداره....امیدوارم هدفت کاری نکنه که من ازت دلسرد بشم و
خانوادمون از هم بپاشه....نمیدونم چرا دیگه میخوای سر اون کار نری اما امیدوارم دلیل قانع
کننده ای داشته باشی....سعی کن به زندگیت برگردی....زندگی من با عشق تو قشنگه نه با یه
مجسمه سرد و سنگی...."
از گفته هایش راضی بود....
لبخندی زد و دستش را روی دست محمدرضا گذاشت و محکم آن را گرفت:"پاشو بریم
داخل...زشته تنهاشون گذاشتیم...."
محمدرضا نفس عمیقی کشید و بلند شد که صدای در آمد....
محمدرضا دستش را بیرون کشید :"من باز میکنم"
همه دور سفره نشسته بودند....


مریم و محمدرضا کنار هم....
محمدرضا دیس برنج را برداشت و سمت پدر مریم،حاج محسن گرفت:"بفرمائید حاج آقا...بسم
الله..."
محمدرضا خوب بود....اما کم کم داشت نکشیدن مواد رویش اثر میگذاشت....

romangram.com | @romangram_com