#پادشاه_من_پارت_120
از جایش برخاست....
هوای خانه برایش سنگین بود...
رو به پدرش کرد و گفت:"خوب بود خداروشکر...ولی دیگه نمی رم...اون کار به درد من نمی
خورد....پول توش نیست..."
گفت و بیرون رفت....پدرش متعجب به مریم خیره شد:"این چشه؟؟؟از وقتی اومدیم که مثه برج
زهرمار نشسته حالا هم اینجوری..."
مریم خ ج ل سرش را پایین انداخت:"نمیدونم عمو...."
مادر محمدرضا که میخواست این جو را عوض کند شروع کرد بلند بلند حرف زدن با پویان:"واای
پسر قشنگم....واای تاج سرم....شیر مَردَم....عمرم...."
دست پویان را گرفت و بوسید که چشمش به یک خال سیاه رنگ کوچک زیر انگشت انگشتری
پویان افتاد...
خندید و دستش را سمت حاج احمد گرفت:"وای احمد خال روی دستشو....الهی قربونش برم بچم
نشون داره رو دستش...."
مریم هم لبخندی زد و از جایش بلند شد:"من برم به محمدرضا بگم بیاد تو...."
حاج احمد که از محمدرضا دلگیر شده بود سری تکان داد و روی برگرداند....
مریم با اجازه ای گفت و بیرون رفت...
محمدرضا روی تخت نشسته بود و با دستانش سرش را گرفته بود....
آرا م کنارش نشست...
محمدرضا برگشت و نگاهی به مریم کرد....
romangram.com | @romangram_com