#پادشاه_من_پارت_119

نگاهش از یخ هم سرد تر بود....
نه حسی و نه عشقی....
عشق نه یک ذره محبت هم در چشمانش نبود....
دل مریم لرزید....پر شد از حس شک و بی اعتمادی....
لبش را به دندان گرفت و بدون اینکه از محمدرضا پاسخی بخواهد گفت:"برو تو..."
محمدرضا مثل یک تکه سنگ کنار پدرش نشست....
نه حرفی میزد و نه حرکتی انجام میداد....
مریم هر از گاهی نگاهش میکرد تا از نفس کشیدنش اطمینان پیدا کند....
جمع در سکوت بود که پدر محمدرضا،حاج احمد رو به محمدرضا گفت:"خب از کار و بار چه خبر؟
خوبه؟راضی هستی؟؟؟کلی رو زدم تا حاج محمود قبول خبری پیشش؟؟؟؟"
محمدرضا هول شد...
نفسش گرفت....
به سرفه افتاد....


مریم سریع وارد آشپزخانه شد و لیوان آبی به محمدرضا رساند....
محمدرضا آب را یک نفس سر کشید....
چطور جواب میداد...
چه میگفت...
میگفت همین امروز گند کار هایم بالا آمد و اخراج شدم...
میگفت بخاطر معتاد بودنم به بیرون پرتم کرد....

romangram.com | @romangram_com