#پادشاه_من_پارت_118
مریم شانه ای بالا انداخت و به اتاق رفت و یک دست لباس تمیز و شیک را برای مَردَش آماده
کرد....
یک ساعتی طول کشید....مریم نگران شد....
چون دیگر صدای آب نمی آمد....
کنار در ایستاد و به در زد:"آقا محمدرضا؟؟؟محمدرضا؟؟؟؟"
محمدرضا با چشم های سرخش به در زل زد و به زور صدایی از خودش بیرون آورد:"هوم؟؟"
مریم نفس راحتی کشید:"لباستو گذاشتم کنار در بردار..."
تا این را گفت صدای در بلند شد...
مریم پویان را زمین گذاشت و چادرش را به سر کرد و بیرون دوید تا در را باز کند...
_"خیلی خوش اومدید عمو جان...بفرمائید"
نیره خانم مریم را در آغوش گرفت:"به زحمت افتادی عروس گلم..."
مریم لبخندی زد:"چه زحمتی....بفرمائید..."
پدر و مادر شوهرش را راهی خانه کرد...
نفس عمیقی کشید و پشت سرشان رفت....
محمدرضا در چهارچوب در ایستاده بود...
با روی باز از پدر و مادرش استقبال کرد...
مریم سریع کنار محمدرضا قرار گرفت در گوشش زمزمه کرد:"برو موهاتو خشک کن سرما
نخوری..."
محمدرضا به مریم نگاه کرد....
romangram.com | @romangram_com