#پادشاه_من_پارت_117

محمدرضا دستی به بینی اش کشید:"هروئین..."
***
مریم لباس هایش را عوض کرد و سراغ پویان رفت....
شروع کرد به قربان صدقه رفتن پسرش:"ای تاج سرم...عمرم...قند عسلم...پویانم..."
پویان زیادی آرام بود...فقط گاهی اوقات بیش از اندازه گریه میکرد.....
مریم لباس های پویان راهم عوض کرد و منتظر مهمان ها نشست....
تمام کار هایش را انجام داده بود...
بیشتر از همه منتظر محمدرضا بود....
نگران بود....
شاید هم نوعی ترس در وجودش بود....
در افکارش غرق بود که صدای باز شدن در آمد....
مریم از جایش پرید...
در را باز کرد و با لبخند به محمدرضا نگاه کرد....
_"سلام خسته نباشی..."


محمدرضا با حال خراب مریم را نگاه کرد...
مریم متعجب نگاهش کرد:"خوبی محمدرضا؟؟؟"
محمدرضا دستی به صورتش کشید و سری تکان داد:"خوبم..."
مریم کنار رفت تا همسرش وارد شود....
محمدرضا بی حرف وارد حمام شد...

romangram.com | @romangram_com