#پادشاه_من_پارت_133

چرا باید میسوخت در این تاریکی بی انتها....
کاش به روشنایی می رسید این تاریکی مطلق....
سخت شد زندگی....
برای مریمی که دیگر توان مقابله ندارد....
برای مریمی که همدمش فرزند یازده ماه اش است....
زندگی براے امتحان شدن است اما نه به این سختی که جانت را بگیرد...
مریم مشتش را به در کوبید و فریاد کشید:"خدااااااااایا اینا حقم نیست...."
****
تلفن را روی زمین گذاشت...
دلش آشوب بود....
ساعت از یک شب گذشته بود و هنوز خبری از محمدرضا نبود....
پدر و مادرش هم خبر نداشتند....
نفسش را آه مانند بیرون داد و سمت پویان رفت....
پویانی که از خواب چشم هایش نیمه باز بود...
پویان را بغل کرد و وارد اتاق شد:"ما میخوابیم بابایی هم زودی میاد...باشه پسر قشنگم؟"


رختخواب پهن کرد بود فقط باید پسرش را خواب میکرد...
اورا روی دستش گذاشت و شروع کرد به راه رفتن و خواندن لالایی:" لالالالا گل پونه بابات رفته در
خونه
لالالالا گلم باشی همیشه در برم باشی

romangram.com | @romangram_com