#پادشاه_من_پارت_115
علی،کسی که محمدرضا را به این دام انداخته بود و خودش را بی گناه جلوه میداد....
بغض راه گلوی محمدرضا را گرفت،با تمام توان فریاد زد:"هااان؟؟؟چته؟؟؟اومدی چیو ببینی؟ به
خاک سیاه نشوندیم بس نبود؟؟؟ معتاد کردی بس نبود؟؟؟ خواستگار زنم بودی بس نبود؟؟؟ حالا
دیگه چرا کاری کردی که از کار اخراج بشم هااااان؟؟؟میخوای انتقام بگیری بگیر اما اینجوری
نه....بکش خلاصه کن....علی بد راهی رو انتخاب کردی.....من به درک...آه و نفرین مریم و پسرم
دامن گیرت میشه....توروقرآن دست از سر منو خانوادم بردار....بزار به درد خودم بمیرم...."
علی پوزخند صدا داری زد:"اوووه بزن رو ترمز مشتی....من فقط یه راه نشونت دادم تو میتونستی
تصمیم بگیری راه خوبه رو بری یا بد رو....گردن من ننداز....هرکاری هم کردم حقت بوده....تا تو
باشی از من بدون پول جنس نگیری....اومدم پولمو از حلقومت بیرون بکشم...."
محمدرضا دستش را سمت کرد و به دیوار کوبید:"میدم...خودم بهت میارم....فقط دور و بر خونم
نیا...آبرو ریزی نکن..."
علی پوزخندی زد و بدون اینکه حرفی بزند راهش را کج کرد و رفت...
محمدرضا چند ساعتی در خیابان ها الاف گشت....هم کارش را از دست داد و هم دیگر نمی تواند
به راحتی موادش را تهیه کند....
روی نیمکت پارک نشست...به آسمان صاف خیره شد....
دلش گرفته بود....
از خودش و اعتیادش....
از کسی که باعث و بانی این تلخی ها و ناکامی هایش بود....
دلش از زمین و زمان هم گرفته بود....
romangram.com | @romangram_com