#پادشاه_من_پارت_114
محمدرضا با بدبختی خودش را کنار دیوار کشید....
خودش هم متوجه حرفش نشده بود....
اما انگار آنقدر بد بوده که مستحق پرت شدن بوده است...
دستی گوشهء لبش کشید...خون می آمد....
خدا لعنت کند کسی که اورا به این وضع انداخت...
به زحمت از روی زمین بلند شد....
زانو هایش راست نشدند...
به دیوار تکیه کرد و هر چه فحش و ناسزا بلد بود بار کسی کرد که به حاجی قضیه را گفته بود....
یک قدم برداشت که سُر نگ از جیبش افتاد....
آه از نهادش بلند شد....با خفت خم شد و آن را برداشت و دوباره در جیبش گذاشت....
یک قدم دیگر برداشت که صدای آشنایی به گوشش خورد:"بَه بَه...ببین کی اینجاست ...چطوری
مفنگی...."
محمدرضا چشم هایش را روی هم فشرد و صاف ایستاد ....نفسش را با حرص بیرون داد و بی توجه
به آن فرد به راهش ادامه داد که دوباره صدای آن به گوشش خورد:"اوووی مگه کَری....وایسا..."
محمدرضا بینی اش را بالا کشید و برگشت و با چشم های سرخش به او نگاه کرد....
در نگاه اول او را شناخت....
محال بود چهره اش را فراموش کند....
کسی که هم رقیبش بود و هم فرشته عذابش....
کسی جز علی نمیتوانست باشد....
romangram.com | @romangram_com