#استاد_جذاب_من_پارت_323

هستی:نه دیشب ساعت ۲ یا ۳ بود یکی زنگ زد بهش کلی لباس مرتب پوشید رفت بیرون با اون لباس هایی که من تنش دیدم فکر کردم میاد پیش تو

رها:نه نیومد

تا شب با هستی و دریا کلی حرف زدیم....

ساعت ۱۲ بود از خواب بیدار شدم رفتم پایین که دیدم هستی هم اونجا بود و داشت با دریا حرف میزد سلام کردم و گفتم

رها:رادوین خونه؟

هستی:نه دیشب ساعت ۲ یا ۳ بود یکی زنگ زد بهش کلی لباس مرتب پوشید رفت بیرون با اون لباس هایی که من تنش دیدم فکر کردم میاد پیش تو

رها:نه نیومد

تا شب با هستی و دریا کلی حرف زدیم ساعت تقریبا ۱۲ بود که در زدن مامان درو باز کرد زن عمو بود اومد داخل و روی مبل نشست سلام کردم و گفتم

رها:از رادوین خبر دارین؟

زن عمو:نه از دیشب که رفته هنوز نیومده من فکر کردم اینجاست

رها:نه اینجا نیست

چند بار بهش زنگ زدم ولی در دسترس نبود کلافه شدم رفتم تو اتاقم هزار جور فکر اومد توی سرم همه اتفاقاتی که تا الان افتاد به مغزم هجوم اوردن وقتی دیشب دور گوشیش بود و باهام خدافظی نکرد وقتی با تلفن حرف میزد و یه لبخند ملیح روی لبش بود حرف دریا که گفت یعنی دوستش از تو مامانش مهمتر بود؟حرف صبح هستی که گفت نصفه شب لباس مرتب پوشید رفت بیرون کلی سوال توی ذهنم بود واسه کی این لباسا رو پوشید؟کی مهمتر از من و زن عمو بود؟با کی تلفنی حرف میزد....و جواب تمام این سوالا یک چیز میتونست باشه......نهههههه رادوین این کارو نمیکنه رادوین منو دوست داره امکان نداره بره با یکی دیگه چند روز دیگه عروسیمونه یک بار دیگه زنگ زدم چندتا بوق خورد ولی جواب نداد بار دوم زنگ زدم گوشیش خاموش شد و این تنها دلیلی بود که باعث شد اشکم پایین بیاد گوشیش رو خاموش کرده که من زنگ نزنم بهش یکم دیگه گریه کردم که یه تقه به در خورد و در باز شد زن عمو بود اومد داخل و روی تختم نشست یکم بهم نگاه کرد و چشمای اشکیمو که دید گفت

زن عمو:چی شده دخترم؟


romangram.com | @romangram_com