#استاد_جذاب_من_پارت_322
دریا:درست فکر میکنه؟
برگشتم بهش نگاه کردم
رها:یعنی چی دریا من عاشق رادوینم
دریا:آره نباید میپرسیدم... آخه شما که تازه اشتی کردین چی شد
رها:خودمم گیج شدمه داشتم ظرف میشستم شالم اذیتم میکرد رادوین درش اورد منم گفتم که حوصله عصبانیتتو ندارم چون قبلا گیر داده بود باید بزنم و عصبی شده بود اونم گفت که تو حوصله منو دیگه نداری...تو دلت یجادیگه گیره و از این چرت و پرتا و رفت بعد زن عمو گفت که صبح دوست صمیمیش تصادف کرده تازه فهمیده اونم الان عصبی دست خودش نیست به خود زن عمو هم گیر داده
دریا:آخه یعنی دوستش از تو و مامانش مهمتر بوده
رها:نمیدونم بخدا خودمم گیج شد
دریا:حالا اشکال نداره فکرتو مشغول نکن بیا دراز بکش
رفتم سمت تخت و دراز کشیدم جفت دریا....
آخرای شب بود که مامان گفت بریم بلند شدیم و رفتیم بیرون همه جلوی در داشتن خدافظی میکردن زیر چشمی به رادوین نگاه کردم روی مبل نشسته بود و داشت با گوشیش کار میکرد حتی بلند نشد بیاد خدافظی کنه نگاهی به فرهاد و هستی کردم که همدیگه رو بغل کردن و داشتن خدافظی میکردن یاد دیشب خودمون افتادم و یه لبخند تلخ زدم و دوباره به رادوین نگاه کردم خیلی آروم داشت با تلفن حرف میزد و وسطاش یه لبخند ملیح هم میزد بغض سختی گلومو چنگ میزد سریع خدافظی کردم و رفتم بیرون.....
رفتیم خونه خودمون دریا هم باهامون بود فرهاد هم رفت خونه رهام سریع رفتم تو اتاقم و لباسامو عوض کردم تا صبح منتظر یه زنگ یا یه پیام از رادوین بودم ولی هیچی نگفت بیخیالش شدم و خوابیدم...
ساعت ۱۲ بود از خواب بیدار شدم رفتم پایین که دیدم هستی هم اونجا بود و داشت با دریا حرف میزد سلام کردم و گفتم
رها:رادوین خونه؟
romangram.com | @romangram_com