#استاد_جذاب_من_پارت_315
رادوین:آره اون شب تو رستوران هزار تا صلوات فرستادم تا باهات حرف بزنم تو پارکم که دیگه دل تو دلم نبود جوابتو بشنم
خندیدم.....یادش بخیر چه شبی بود
در رو زدیم که زن عمو در رو باز کرد سلام کردیم و رفتیم داخل همه روی مبل نشستیم که فرهاد گفت
فرهاد:هستی خانم کجاست؟
زن عمو:سرش درد میکرد تو اتاقشه
یه ببخشید گفت و رفت سمت اتاق هستی یه در زد و رفت داخل ماهم کل قضیه رو براشون تعریف کردیم اولش همه تو شک بودن ولی بعدش همه خوشحال شدن که آقا محمد گفت
محمد:خب آقا حسن نظر شما چیه با این وصلت موافقید؟
عمو:بله چرا موافق نباشم فرهاد رو هم مثل پسر خودم دوسش دارم
زن عمو هم راضی بود کلی خوشحال بودم که تونستیم رضایت عمو و زن عمو رو بگیریم.....همه منتظرشون بودیم که تقریبا نیم ساعت بعد اومدن بیرون رو لب هردو خنده بود پس حتما قبول کرده اخ جووووون وقتی همه خنده رو لباشون دیدن فهمیدن هستی قبول کرده
دریا:مبارکهههههه
همه شروع کردن به دست زدن لبخند فرهاد و هستی هم پررنگ تر شد همه رفتیم سمتشون و بغلشون کردیم و بهشون تبریک گفتیم.....۲۰ دقیقه بعد زن عمو و مامان و سوگل خانم رفتن تو اشپزخونه دور غذا دریا هم بخاطر ویارش به رهام نتونست پیشش بمونه رفت تو اتاق عمو و بابا و آقا محمد و رادوین هم یه گوشه از اتاق داشتن حکم بازی میکردن فقط من و هستی و فرهاد تو پذیرایی بودیم فرهاد و هستی روی مبل دونفره نشسته بودن و یواش حرف میزدن منم که کنجکااااو....رفتم دقیق رو به روشون نشستم روی سه نفره و دقیق گوشامو تیز کردم که بفهمم چی میگن
فرهاد:هستی؟
هستی:جانم
romangram.com | @romangram_com