#استاد_جذاب_من_پارت_311
رها:آره بگو
فرهاد:هستی
باورم نمیشد از خوشحالی پریدم تو هوا و گفتم
رها:ایول داداش انتخابت عالی بووود
ناراحت گفت
فرهاد:ولی اون منو دوست نداره
رها:از کجا میدونی؟
فرهاد:ندیدی چحوری میگفت برو باهاش حرف بزن قبول میکنه
رها:نه امیدوار باش مطمئنم دوست داره حالا بریم بیرون
فرهاد:بریم
رفتیم بیرون که هستی رو سرشو تکیه داده بود به مبل و چشماش بسته بود باخوشحالی سریع گفتم
رها:فرهادعاشق هستی شده
با این حرفم چشمای هستی مثل برق باز شد که فرهاد گفت
romangram.com | @romangram_com