#استاد_جذاب_من_پارت_239
رفتم تو اتاق و در رو بستم لباسامو عوض کردم و نشستم روی تخت دیگه از وضعیت خودم خسته شده بودم داشتم دیوونه میشدم کاملا بلا تکلیف بودم و نمیدونستم واسه عروسیمون برنامه ریزی کنم یا نکنم و ممکنه بمیرم امیدمو از دست بدم دراز کشیدم روی تخت شاید این آخرین باری باشه که روش دراز میکشم
وقتی به این فکر میکنم که رادوین و خانواده ام بعد از من چه واکنشی نشون میدن دیوونه میشم نمیدونم ناراحت میشن یا خوشحال توی همین فکرا بودم که قطره اشکی از چشمم افتاد روی گونم پتو رو کامل کشیدم روی خودم و بی صدا اشک میریختم ۱۰ دقیقه بعد در زدن سریع روی پهلو و پشت به در دراز کشیدم و اشکامو پاک کردم که در باز شد
رادوین:شام حاضره بیا پایین
با صدایی که سعی میکردم کنترلش کنم گفتم
رها:مرسی سیرم
رادوین:باشه حداقل بزار نگات کنم بعد میرم پایین
با این حرفش یک قطره اشک روی گونم راه گرفت سریع پاکش کردم و با بغض گفتم
رها:خسته ام
رادوین:صدات چرا گرفته
رها:حتما سرما خوردم
رادوین:باشه یعنی یک لحظه همنمیتونی برگردی
رها:لطفا...
رادوین:رها نگام کن
romangram.com | @romangram_com