#استاد_جذاب_من_پارت_240
دوباره اشکم پایین اومد ولی برنگشتم که رادوین به تخت نزدیک شد دستشو گذاشت روی بازوم و برگردوندم سمت خودش
رادوین:عه رهااااا......من طاقت دیدن اشکاتو ندارم تروخدا....
اشکامو پاک کردم و نشستم روی تخت رادوین هم رو به روم نشست دلم میخواسم بغلش کنم توی بغلش یه آرامش خاصی داشتم و دلم واسه اون آرامش تنگ شده انگار فکرمو خونده بود آروم اومد سمتم و بغلم کرد سرمو گذاشتم روی سینش و عطر تنشو بو میکردم تمام دردام از ذهنم رفت و اون آرامش به تمام بدنم تزریق شد......
چشمامو باز کردم روی تخت دراز کشیده بودم و سرم روی سینه رادوین بود و خودش خواب بود ساعت۸صبح باید دکتر باشم و الان ساعت۷ بود دلم نمیخواست از تو بغل رادوین جدا بشم چند دقیقه ای اونجا بودم و یه دل سیر نگاش کردم که چشماشو باز کرد و با دیدنم یه لبخند زد و گفت
رادوین:سلام خانمی......مگه ساعت ۸ نباید اونجا باشی پاشو آماده شو....
رها:سلام..باشه
بلندشدم و لباسامو پوشیدم و یه ساک هم آماده کردم و رفتم پایین مامان ایناهم آماده بودن باهم رفتیم سمت دکتر زن عمو اینا و رهام هم ظهر میومدن آماده شدم و لباس هارو پوشیدم و روی تخت دراز کشیدم تا چند دقیقه دیگه میفرستادنم اتاق عمل بابا بیرون دور کارای عمل بود رادوین و مامان هم داخل بودن رادوین نگاه پرحرفشو بهم دوخت مامان که متوجه شده بود گفت
مامان:من میرم ببینم آقا رضا چیزی نمیخواد
یه لبخند زدم و گفتم
رها:باشه مامان
مامان رفت بیرون و درو بست رادوین دستمو گرفت تو دستش دستاش یخ بود ولی دمای اتاق خیلی گرم بود الهی بچم استرس داره
رادوین:رها
رها:جانم؟
romangram.com | @romangram_com