#استاد_جذاب_من_پارت_238

سرم پایین بود آب رو گرفتم ازش سرشو باز کردم و یکم کردم تو دستم و ریختم به صورتم و یکمشو خوردم سرمو بلند کردم و به رادوین نگاه کردم رنگش پریده بود ترس رو از چشماش میخوندم دلم براش میسوخت برای اینکه داره گرفتار کسی میشه که ممکنه دیگه نباشه با بی حالی بلند شدم

رها:بریم خونه

رادوین:آره آره

رفتیم سمت ماشین رادوین در رو برام باز کرد و کمک کرد بشینم خودشم نشست و حرکت کرد سمت خونه......

توی راه رو بودیم رادوین گفت

رادوین:رها هروقت سرت اومد درد خبرم کن

رها:باشه مرسی

لبخندی زد و رفت بالا منم رفتم داخل خونه همه اونجا بودن روی لب همه خنده بود و به من نگاه میکردن تعجب کرده بودم دریا بلند شد و اومد سمتم و هولم داد سمت مبلا و نشستم دوباره همه با لبخند نگام میکردن مامان و زن عمو رفتن تو آشپزخونه که در زدن بابا با همون لبخند بلندشد و در رو باز کرد رادوین بود

رادوین:رفتم بالا کسی خونه نبود گفتم حتما اینجایین

هیچکس جواب نداد فقط لبخند میزدن رادوین مشکوک نگام کرد و با چشم و ابرو گفت که اینا چشونه... شونه ای به معنی نمیدونم بالا انداختم رادوین اومد و جفتم نشست که مامان و زن عمو با دوتا سینی پر اومدن سینی هارو گذاشتن روی میز و مامان نشست جفتم زن عمو هم یه چشم غره به رادوین رفت که رفت کنار و زن عمو جفتم نشست نگاهی به سینی ها کردم تو یه ظرف پر میوه یه ظرف پر بستنی یه ظرف مغز بادام و گردو و فندق و....

رها؛:چیزی شده؟

کسی چیزی نگفت که مامان ظرف بستنی رو برداشت و زن عمو مغز آجیل ها یه قاشق بستنی کرد تو دهنم بالافاصله چند تا آجیل چندبار این کارو تکرار کردن دهنم دیگه جا نداشت داشتم بالا میاوردم با عصبانیت بلند شدم و بستنی و آجیل های توی دهنمو خوردم

رها:واااای بسه مامان تروخدا زن عمو خفه شدم با این کارا من حالم خوب نمیشه الانم خیلی خسته ام ببخشید


romangram.com | @romangram_com