#استاد_جذاب_من_پارت_236
رها:باشه
رفتیم بیرون سوار ماشین شدیم و رفتیم سمت بیمارستان.......پیش دکتر وقت گرفتم گفت فردا برم برای عمل حس بدی داشتم نمیدونم چرا همش حس میکردم فردا آخرین روزیه که تو این دنیا زندگی میکنم....
توی ماشین بودیم که برگردیم خونه ولی اگر میرفتم خونه دوباره حالم بد میشد اونجا پر از ناراحتی و انرژی منفی بود
رها:رادوین
رادوین:جانم
رها:بریم دروازه قرآن همونجایی که اون روز اونجا بودیم کل شیراز پیدا بود
رادوین:باشه بریم....چی شد یاد اونجا افتادی
رها:همینجوری شاید واسه اینکه حس میکنم آخرین روزیه که تو این دنیا هستم دلم خواست آزاد باشم
رادوین:رها بخدا بخوای از این حرفا بزنی برمیگردم
خندیدم و گفتم
رها:نه برو شوخی کردم
رسیدیم رفتیم داخل خیلی جای آرامشبخشی بود کسی داخلش نبود و خلوت بود همونجا نشستیم
رها:رادوین یه چیز بگم؟
romangram.com | @romangram_com