#استاد_جذاب_من_پارت_203
سرمو انداختم پایین و با بغض آروم گفتم
رها:سلام
رادوین:چیه نکنه خوشحال نشدی؟
رها:شدم
رادوین:پس چرا ناراحتی؟
دستمو از تو دستش دراوردم و با گریه گفتم
رها:میخوام برم مگه نگفتی دیگه دوست ندارم و نمیخوامت
برگشتم که برم ولی با صدای رادوین سر جام ایستادم
رادوین:بشین
رفتم و نشستم کنار تختش و اشکام بی صدا میریخت رادوین دستشو گذاشت پشت سرم و سرمو کشید جلو سرمو گذاشتم روی قلبش که تندتند میزد دستشو گذاشت رو سرم و نوازش میکرد یه آرامش خیلی خوب داشتم چشمامو بستم که رادوین گفت
رادوین:بهت گفتم برو که زجر نکشی که مجبور نشی تا آخر عمرت با یه مرد کور زندگی کنی.....ولی تو نرفتی....تا آخرش کنارم بودی و تنهام نزاشتی وقتی تو کما بودم تمام حرفات رو میفهمیدم ....فهمیدم چقدر نگرانمی ولی هیچ کاری نمیتونستم بکنم.....من غلط کردم...اشتباه کردم....ببخشید......رها خانومی؟؟؟با تموم زجر هایی که بخاطرم کشیدی با تموم گریه هایی که کردی با تموم حرفایی که بهت زدم بازم حاضری باهام ازدواج کنی؟؟؟
انقدر خوشحال بودم که اشکام تمام نمیشد و فقط گریه میکردم عطر تنشو با ولع بو میکشیدم و لباسش از شدت گریه من خیس شده بود آروم گفتم
رها:رادوین دوست دارم
romangram.com | @romangram_com