#استاد_جذاب_من_پارت_197
دکتر:متاسفم.......رفتن تو کما
خشک شدم از کنارم رد شد و رفت زن عمو هستی افتادن روی زمین و گریه میکردن کیفم از دستم افتاد و خودمم افتادم روی زمین و همه جا سیاه شد.....
با درد چشمامو باز کردم روی تخت بیمارستان بودم و یه سِرُم به دستم بود با یادآوری رادوین اشکام ریختن انقدر گریه کردم که چشمام تار میدید سرم رو از دستم در اوردم و دوییدم سمت اتاق رادوین دستامو گذاشتم روی شیشه و زدم زیر گریه زن عمو اینا اونجا نبودن....یه پرستار از تو اتاق اومد بیرون جلوشو گرفتم
رها:تروخدا میخوام یک دقیقه ببینمش
پرستار:باشه ولی زیاد طول نکشه رفتی داخل گان بپوش
سریع رفتم داخل و گان صورتی رنگ رو پوشیدم با پاهای لرزون رفتم کنار تخت رادوین نمیتونستم گریه نکنم نشستم کنار تختش دستاشو گرفتم تو دستم و با گریه گفتم
رها:بی معرفت کجایی؟؟؟واسه چی رهاتو تنها گذاشتی؟؟؟نگفتی من دلم میگره؟؟؟؟نگفتی من قصه میخورم؟؟؟رادوین تروخدا چشماتو باز کن....رادوین
بلند زدم زیر گریه و جیغ میزدم که پرستار اومد داخل و بردم بیرون نشستم روی صندلی چند دقیقه بعد عمو اینا اومدن و نشستیم روی صندلی ها بی صدا اشک میریختم داغون شدم انگار دنیا رو سرم خراب شد خدایا تروخدا رادوین رو ازم نگیر....رفتم سمت نماز خونه و نماز خوندم تا میتونستم صلوات فرستادم رفتم بیرون مامان بابا و رهام و دریا هم اومده بودن کنار شیشه ایستادم و سرمو تکیه دادم بهش بی صدا اشک میریختم و دعا میکردم مامان به زور زن عمو وهستی و عمو رو راضی کرد ببره خونه همه رفتن بیرون رهام اومد سمتم و گفت
رهام:رها بیا بریم خونه
رها:نمیام میخوام پیش رادوین بمونم
رهام:بیا بیریم خودتو اذییت نکن
رها:گفتم نمیاااام
رها:باشه بابا مواظب خودت باُش خدافظ
romangram.com | @romangram_com