#استاد_جذاب_من_پارت_125

هلنا:خوبه

روانیه ایییین

رها:اینکه حال مادر زن عمو خوب نیست عالیه؟؟؟؟

هلنا:نه نه منظورم این نبود منظورم اینه که دوتایی تنها هستیم و میتونیم خلوت کنیم و درد و دل کنیم خوبه

آخه من چه حرفی دارم که به تو بزنم گودزیلا

هلنا:برم یه شربت درست کنم

رها:نه خودم میرم تو زحمت نکش بشین

هلنا:عه عزیزم این چه حرفیه به خدا اگر بزارم بشین میام الان

رفت تو آشپزخونه و مشغول درست کردن شربت شد داشتم به مهربونیش شک میکردم یه حس بد داشتم نگاهی به ساعت کردم ۹ صبح بود....تو همین فکرا بودم که هلنا با دوتا شربت اومد و یکیشو داد به من تشکر کردم و یکم ازش خوردم هلنا نشست روبه روی من و با لبخند شربت میخورد

هلنا:بخور دیگه

یکم دیگه ازش خوردم و خیره شدم به تلویزیون چشمام کم کم داشت سنگین میشد حتما خوابم گرفته چون زود بیدار شدم جلوی چشمم سیاه بود و تار میدیدم فقط هلنا بود که با یه لبخند و چشمک گفت.

هلنا:بخور رها جون

واقعا حالم یه جوری شده بود همه جا تار بود و سرم گیج میرفت میخواستم بلندبشم که برم تو اتاق ولی افتادم روی زمین و از حال رفتم فقط خنده های یک نفر به گوشم میخورد دیگه نفهمیدم چی شد......


romangram.com | @romangram_com