#استاد_جذاب_من_پارت_126

#پارت۵۰

با احساس درد چشمام رو باز کردم ولی با نوری که به صورتم خورد سریع چشمامو بستم یکم چشمام رو باز و بسته کردم که عادت کنم به اطرافم نگاه کردم تو اتاقم بودم و یه مرد پیر بالا سرم بود که داشت وسایلشو جمع میکرد رفت بیرون ولی صداش میومد

مرد:حالش خوبه فقط یکم باید استراحت کنه میتونم بپرسم چه اتفاقی افتاد؟

رادوین:بله ما بیرون بودیم یه آدم بیشعور تویه شربتش دارو ریخته و حالش بد شده و بعد اون دختر فرار کرده ولی خوشبختانه ما زود رسیدیم و قبل از خروجش از کشور دستگیرش کردن

چیزایی که میشنیدم رو باور نمیکردم دختره بیشعور چجور تونست همچین کاری رو بکنه آخه سرم هنوز گیج میرفت و نمیتونستم تکون بخورم مردی که الان فهمیدم دکتر بود رفت و بعدش رادوین اومد تو اتاق وقتی دید چشمام باز سریع اومد سمتم نگران بود و تو چشماش ناراحتی و استرس رو میتونستم بفهمم نشست پایین تخت و دستمو محکم گرفت و بوسید بعد آروم موهامو از روی پیشونیم کنار زد و گفت

رادوین:حالت خوبه

با بی حالی گفتم

رها:خ....خوبم

رادوین:صبح باید با خودم میومدی دانشگاه چرا نیومدی

رها:نمیدونم

رادوین:چیزی از صبح یادت هست؟

رها:صبح؟

رادوین:اره هلنا


romangram.com | @romangram_com