#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_95

لاله با عجله گفت:

-چی شد؟

-زبونم.

-زبونت چی؟

-گاز گرفتم دیگه.

همگی خندیدیم! لاله یه دیوونه بهش گفت و به طرف من اومد و با خسرو کمک کردن بلند شدم. لنگ لنگان و آروم راه می‌رفتم. رفتیم بالا و سرِ جای همیشگیمون نشستیم. سپهر همون روی زمین دراز کشید و گفت:

-آخی! خسته شدم. چقدر راه بودا.

-خوبه رو هم رفته کلاً ده دقیقه بود.

-خودش کلیه.

ماهان: بچه‌‌ها بشینین یه خستگی درکنیم؛ بعد یه فکری واسه بعد می‌کنیم.

هممون نشستیم. پام رو که درد می‌کرد، روی زمین درازکردم.

-وای!

خسرو: چی شد؟

قیافم از درد مچم جمع شده بود.


romangram.com | @romangram_com