#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_94
یهو پام رو پیچید و صدای تق بلند پام دراومد. از ته دلم جیغ کشیدم!
-آی، آی. وای! خدا لهت کنه ازت بخندم. وی، مامان!
سهرابی: وای سرم رفت! تکون بده ببینم!
چشمام گرد شد! با خنده گفت:
-پات رو میگم؛ تکون بده.
یه چشم غرهی اساسی بهش رفتم و پام رو تکون دادم. میتونستم تکونش بدم، فقط کنارههای مچ پام درد میکرد.
-درد نداری؟
-میتونم تکون بدم؛ ولی مچم درد میکنه.
-خب طبیعیه.
سپهر: هی میگم کوه خطر دارهها، گوش نمیدین که.
-اوه! حالا مگه چی شده! نمردم که!
سپهر: ولی درشُرفش بودی.
لاله: اِ سپهر، زبونتو گاز بگیر.
سپهر: آخ!
romangram.com | @romangram_com