#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_96
-هیچی!
سهرابی بلند شد؛ داشت میرفت پایین.
سپهر: محمد کجا؟ نیومده داری میری؟
سهرابی خندید و گفت:
-الان برمیگردم.
و رفت.
ماهان: چی کار کنیم حالا؟
میثم: میگم، پایه هستین من آهنگ بخونم؟
همه قبول کردن. میثم گیتارش رو از کیف مخصوصش درآورد و یکم تنظیمش کرد که سهرابی اومد جلوم ایستاد و یه قرص و یه آب معدنی به سمتم گرفت.
-بیا این مسکنه، بخور دردت کم میشه.
ازش تشکر کردم و گرفتمش. اونم رفت نشست کنار سپهر که رو به روی من بود.
میثم شروع کرد:
"-دستم رو گرفته برده؛ دلم نرفته باش؛ نه!
بیا فکر کن تمام زندگیم یه دست داشتم.
romangram.com | @romangram_com