#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_89
داد زدم و گفتم:
-استاد گرام، دیر اومدی زودم میخوای بری؟
همگی خندیدیم! سهرابیم خندید!
سپهر: بریم بچه ها. همه با اکیپ خودشون بیان.
مام رفتیم تو ماشین سپهر. توی راه این سپهر هی با سهرابی کورس میزاشت. لامصبا دست فرمون داشتنا. عین خیالشون نبود. همینجوری لایی می کشیدن. حالا این سپهر این کارا رو می کنه تا دل لاله رو بیشتر بدست بیاره. این سهرابی واسه کی این کارو می کنه، من نمی دونم. سپهر داد زد:
-محمد میای مسابقه؟
سهرابی از تو ماشینش داد زد:
-چی؟
-مقصد که می دونی کجاست؟
-آره.
-پس تا اونجا هر کی زودتر رسید، شام امشب بچه ها رو باید حساب کنه.
-قبوله.
-یک... دو... سه!
تا اینو گفت، صدای جیغ لاستیکا بلند شد.
romangram.com | @romangram_com