#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_87

صدای یکی از پسرا اومد. نگاه کردم دیدم سپهره! ناخودآگاه یاد اون روز تو کوه افتادم زدم زیرخنده!حرف سپهر قطع شد. همه برگشتن سمت من، ولی من

هنوز می خندیدم، از ته دل! وای، چه صحنه جالبی بود. فکر می کردن هیشکی متوجه نشده ولی من فهمیدم!خخ!

سهرابی: اگه چیز خنده داری دیدین بگین ماهم بخندیم.

بین خندم گفتم:

-واسه بچه ها خوب نیست.

صدای خنده من و بچه ها قاطی شد. یهو ساکت شدم. من چی گفتم؟ خاک بر سرت مشروطی!

-ببخشید، من یه دفعه حواسم پرت شد!

سهرابی : بگوسپهر جان.

-خواستم بگم اگه امشب برنامه ای ندارین، بیایم بریم کوه. بچه ها شمام بیاید.

لاله: جون کوه!

من و خسرو خندیدیم! زیر گوش لاله گفتم:

-بایدم خوشت بیاد.

بیچاره سرخ شد!

سهرابی: فکر نکنم بتونم بیام.


romangram.com | @romangram_com