#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_84

خسرو: بهتر شده؟

-آره، خداروشکر حالش خیلی بهتره! تازه امروزم نمی خواستم بیام ولی اونقدر گفتن تا اومدم.

همینطور که حرف می زدیم، سوار تاکسی شدیم.

خسرو: وای بچه ها! اونقدر به من خوش گذشت این دو روز که حد نداره. همش پیش آرش بودم؛ فقط یه بار رفتم پیش خونوادم. تازه الانم از خونه اون میام.

-میگم لاله، به نظرت اینا عروسی بگیرن؟

لاله خندید و منم خندیدم! خسرو یه دونه زد پس کلم و گفت:

-زهرمار! عمتو مسخره کن. اصلا تا چشمت دراد.

لاله: خسرو حامله نشی یه وقت.

بلند خندیدیم!

آی حرص می خورد از دست ما دوتا. کرایه رو حساب کردیم و پیاده شدیم. بانگهبان و خانوم زارعی مسئول خوابگاه سلام دادیم. یه سری از بچه هارو هم دیدیم واحوال پرسی کردیم. هنوز خیلیا نیومده بودن و خوابگاه خلوت بود. دربالکن رو باز کردم و نشستم روتخت.

-آخیـش!

یه کش و قوسی به خودم دادم که یهو یکیشون زد تو شکمم! یعنی یک دردی گرفت که نگو. نگاه کردم دیدم خسروئه.

-مرده شور تو ببرن خسرو. شکمم پاره شد خو خاک بر سر!

خندید و گفت:


romangram.com | @romangram_com