#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_83
-دستت درد نکنه یاسی! واقعا چسبید.
-کجا؟ چیزی نخوردی که.
-نه بابا، دارم می ترکم. خیلی خوردم.
-تو سهم خودتو خوردی، پس فندق خاله چی می شه؟
-نترس، اونقدری خوردم اونم سیر شه.
بابا و مبین رفته بودن توپذیرایی. یگانه خواست ظرفارو جمع کنه که نذاشتم و فرستادمش تو هال. خودمم میزو جمع کردم، ظرفا روهم شستم. کارم که تموم شد، با سینی چایی رفتم بیرون به همشون تعارف کردم ونشست.
-بابا تو قرصاتو کی باید بخوری؟
-الان زوده، یک ساعت دیگه.
-اوهوم.
اون شب کلی خوش گذشت. مبین رفت واسمون کباب و جوجه گرفت. کلی هم خوش گذشت. امروز نمی خواستم برم ترمینال. هنوز نگران بابا بودم. دلم می خواست بیشتر پیشش باشم، ولی بابا بازور منو فرستاد. یگانه ام گفت که مراقبشه!
باهزار تا دلهره ونگرانی با مبین رفتم ترمینال. کلی هم بهش اصرار کردم که مراقب بابا باشه و هر اتفاقی افتاد بهم خبر بده. از اتوب*و**س پیاده شدم. مثل همیشه لاله های پرپر منتظر من بودن. تا منو دیدن، دوییدن سمتم.
-یا امامزاده بیژن! یکی یکی، به همتون میرسم.
بغلشون کردم وکلی خندیدیم.
لاله: حالت چطوره؟ بابات خوبه؟
romangram.com | @romangram_com