#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_79
-خیلی وقت نیست.
رو به مبین گفتم:
-اوی، مبین خان! شیرینیت کو پس؟
-امشب شام مهمون من، خوبه؟
-عالیه!
باباخندید!
وای خدا شکرت، بعد این همه مدت یه همچین خبر و اتفاقی معجزه است!
پاشدم رفتم تو آشپزخونه و میزو چیدم. یگانه هم اومد داشت ناخنک می زد به چیپس های بغل مرغ.
-اوی، ناخونک نزن.
یگانه خندید وگفت:
-چیکار کنم؟ بچم می خواد خب.
-حالا یه اینبار اونم چون بچت می خواد ننه جون.
میزو چیدم و بابا و مبین رو صدا کردم، اونام اومدن سرمیز.
-وای!
romangram.com | @romangram_com