#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_76

-نه، یاسی مراقب خودت باش دوباره غش نکنی!

باخنده گفتم:

-باشه خداحافظ.

-خداحافظ.

گوشی رو قطع کردم. اونقدر خوشحال بودم که نمی تونم وصفش کنم. بازم خداروصد هزار مرتبه شکر که بابام خوبه و بهوش اومده!

-سلام، کجایین؟

یگانه:درو باز کن، رسیدیم.

دوییدم سمت آیفون و بازش کردم. در پذیرایی رو هم باز کردم. چند لحظه بعد قامت بابای خوشگلم تو در نمایان شد. دوییدم سمتش، پریدم توبغلش.

-خوش اومدی بابایی!

بابا: ممنون بابا، خیلی خسته شدی نه؟

-نه اصلا، بریم تو سرپا نایستین.

از بابا جدا شدم وبه یگانه دست دادم و با مبین سلام کردم. بابا رو بردیمش توخونه. بعد از اینکه خوابوندیمش رو تختش، رفتم توآشپزخونه تو جا اسپندی یکم اسپند ریختم و وقتی دود کرد، بردمش تو پذیرایی و دور سر بابام چرخوندم وگذاشتمش تو حیاط. بعد برگشتم تو آشپزخونه و بشقاب میوه ها روبردم وگذاشتم جلوشون. تو این همه مدت بابا داشت با لبخند بهم نگاه می کرد. میوه رو بهشون تعارف کردم:

-بفرمایید.

-دستت دردنکنه بابا.


romangram.com | @romangram_com