#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_73

-دور بیمارو خلوت کنین لطفا.

برگشتم، دکترش بود. رفتم عقب وایسادم، اونم بابارو معاینه کرد وگفت:

-خب، خداروشکر خطر رفع شده؛ ولی بیشتر از قبل باید حواست باشه و مراقب خودت باشی. اضطراب واسترسم که برات سمه.

یه چند تا چیز میز نوشت توی برگه وداد دست مبین.

-اینارو براش تهیه کنین. فردا هم می تونین ببرینش.

ازش تشکرکردیم، اونم رفت. خیلی خوشحال بودم! انگارخدا یه عمر دوباره به من داده بود. بازم خداروشکر کردم!

-یگانه؟

-جانم؟

-من چقدر بیهوش بودم؟

به ساعتش نگاه کرد وگفت:

-حدودا سه ساعت و نیم.

-بابا کی بهوش اومد؟

-نیم ساعت بعد اینکه تو بیهوش شدی.

به بابا نگاه کردم و بهش لبخندزدم. جوابمو بالبخند داد!


romangram.com | @romangram_com