#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_72

-بفرمایید دوشیزه!

داخل اتاق رو نگاه کردم و همزمان با بابا چشم تو چشم شدیم. باگریه و خنده اسمش رو صدا زدم ودوییدم سمتش. بهش که رسیدم دستش رو برام باز کرد؛ رفتم تو بغلش سرمو گذاشتم رو سینش و دوباره گریه کردم!

-الهی قربونت برم، بهوش اومدی؟

-خدانکنه یاسمین بانو!

سرم رو از رو سینش برداشتم وگفتم:

-الان خوبی؟

بابا در حالیکه اشکامو پاک می کرد، گفت:

-مگه صد بار نگفتم گریه نکن! واسه چی گریه کردی؟

خندیدم و گفتم:

-اینا اشک شوقه باباجون!

بابا لبخند زد!

گفتم:

-چرا اینجوری شدی یهو؟ واسه چی صدام نکردی؟

-نمی دونم، خیلی اتفاقی شد. میخواستم بیام بیدارت کنم؛ ولی همین که بلندشدم قلبم درد گرفت وبعدم که بیهوش شدم.


romangram.com | @romangram_com