#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_71
-بهوش اومده، حالشم خوبه نگران نباش.
لبخند زدم!
-راست می گی مبین؟!
-بله که راست میگم. حالا چرا دوباره گریه می کنی دختر خوب؟ اگه اینجوری بری پیش بابات که هیچی دیگه!
-یگانه کو؟
-پیش باباش.
-پس تو چرا اینجایی؟
-میخوای برم؟
خندیدم، اونم خندید! تودلم خدا رو صد هزار مرتبه شکر کردم.
-مبین بریم پیشش، خواهش میکنم!
-باشه، فقط صبرکن این خانوم پرستارو صداش کنم بیاد این سرمتو دربیاره بعد. هی گفتم خودتو اذیت نکن، گوش نکردی که!
از اتاق رفت بیرون و چند لحظه بعد با یه پرستار اومد. پرستاره سرمو درآورد و گفت مراقب باشم. همین که از تخت اومدم پایین سرم گیج رفت. داشتم می افتادم که پرستاره رو گرفتم، ازش تشکر کردم و رو به مبین گفتم: بریم.
-اول اشکاتو پاک کن بعد.
سریع اشکامو پاک کردم، ولی لامصب پشت سرهم می اومدن. البته ازخوشحالی! با مبین رفتیم بیرون و رفتیم یه بخش دیگه. مبین جلو یه اتاق ایستاد و رو به من گفت:
romangram.com | @romangram_com