#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_66

-کی؟ الان کدوم بیمارستانی؟

آدرس رو دادم بهش.

-خب تو آروم باش. انشاءالله هیچی نیست، منم الان میام.

گوشی رو قطع کردم. به هق هق افتاده بودم. یهو همون دکتر رو دیدم. دوییدم سمتش.

-آقای دکتر، بابام کوش؟ حالش خوبه؟ بهوش اومده؟

دکتر: شما که هنوز گریه می کنین، فعلا بیهوشه. ما همه تلاشمون رو می کنیم.

-می تونم ببینمش؟

-از پشت شیشه بله.

-باشه، منو ببرید پیشش.

یه پرستاری رو صداکرد که اومد منو برد تو یه سالن دیگه از بیمارستان.بابام رو دیدم بیهوش افتاده بود رو یه تخت و یه عالمه سیم بهش وصل بود. دستم رو گذاشتم رو شیشه، تو دلم می گفتم:

-کاش من می مردم این روزو نمی دیدم. الهی قربونت بشم بابا! تورو خدا زود خوب شو. من بی تو دق می کنم باباجونم. الهی قربونت برم! چشماتو باز کن.

دست یکی قرار گرفت رو شونم. برگشتم دیدم یگانه است، پریدم توبغلش. حالا باهم گریه می کردیم.

-دیدی یگانه؟ بابایی حالش خوب نیست. کاش من بجاش اینجوری می شدم!

-آروم باش آبجی. ایشاالله هیچی نیست!


romangram.com | @romangram_com