#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_67

-یگانه اگه بابا...

-هیس! فقط دعا کن یاسی، فقط دعا کن.

منو نشوند رو صندلی. مبین با دوتا لیوان آب اومد سمتمون؛ یکیش رو داد دست یگانه، اون یکی رو هم گرفت سمت من.

-نمی خوام!

مبین: بخور یاسی، اینجوری نکن با خودت. فکر کردی الان گریه کنی، بابات به هوش میاد؟ بخدا خودشم راضی نیست. بیا اینو بخور.

به زور لیوان رو داد دستم و یه جرعه ازش خوردم.

-اگه بلایی سر بابام بیاد من بدبخت میشم!

مبین: یاسمین جان! توروخدا اینقدر خودتو اذیت نکن. بجا گریه کردن بشین دعا کن.

دعا؟ مگه براورده میشه؟ مگه خدا می شنوه؟دارم خل می شم. تقصیری ام ندارم خب. وقتی مامانم اینجوری شد، مگه من دعا نکردم از پیشم نره ولی رفت. خدایا تورو جون هرکی دوست داری، بابام رو دیگه نبر الهی قربونت برم! منو ببر، ولی بابام رو نبر. خواهش می کنم خداجونم!

گوشی مبین زنگ خورد.

-سلام محمد جان!

-...

-خدارو شکر منم خوبم، شماخوبین؟

-...


romangram.com | @romangram_com