#استاد_دوست_داشتنی_من_پارت_65

-بله!

یه آمپول دیگه زد. بامردی که همراش بود بابام رو گذاشتن رو برانکارد و بردنش؛ منم باهاشون رفتم. کلیدارو گذاشتم تو جیبم و نشستم پشت ماشین. دست بابام روگرفتم تو دستم، فقط گریه میکردم و بس!

رسیدیم به بیمارستان. کمک کردن بابا رو بردیم تو. همون موقع یه دکتره اومد بالا سرش وضعیتش رو چک کرد و گفت:

-سریع ببریدش مراقبت های ویژه.

-آقای دکتر، بابام خوب میشه؟ توروخدا یه کاری کنین براش!

-شما دخترشین؟

-بله.

-ما هرکاری از دستمون بر بیاد انجام می دیم. براش دعا کنید.

رفت نشستم روصندلی دستمو گرفتم جلو صورتم و بعد از مدتها جلوی این همه آدم گریه کردم. گوشیم رو از جیبم درآوردم.شماره مبین رو گرفتم. خوشبختانه گرفت. بوق چهارم جواب داد:

-سلام خواهر زن، خوبی؟

باگریه گفتم:

-مبین بدبخت شدیم!

-چی شده یاسمین؟ چه اتفاقی افتاده ؟

-بابام... بابام حالش بد شده آوردمش بیمارستان!


romangram.com | @romangram_com